در روزگاری که مسجد مقدس جمکران مأمن دلدادگان است، پیکر شهیدان آرام‌گرفته در جوار این خانهٔ امید، نشانی روشن از پیوندی است میان عشق و انتظار. شهیدانی که مرد میدان و اهل معرفت بودند و با عزمی راسخ و دل‌هایی عاشق، راه جمکران را تا بهشت پیمودند. روایت همسرانشان، پرده‌ای است از راز آن عشق بی‌پایان!

دورشهر قم_ امیرحسین طالب علی: آخرین روزهای خرداد بود که دشمن خونخوار صهیونی به خاک مقدس کشورمان تجاوز کرد و جمعی از فرزندان دلاور این سرزمین و مردم نجیب آن را بزدلانه به خاک و خون کشید. اما در میان این التهاب، مردانی از جنس نور برخاستند؛ رزمندگانی که باور داشتند جنگِ این روزها فقط نبرد خاک نیست، آزمون ایمان است.

گمنامانی که دل‌هایشان به سمت قبله‌ای روشن در قم پر می‌کشید؛ مسجد مقدس جمکران، جایی که عهد می‌بستند دوباره برگردند، اگر ماندنی نبودند، لااقل پیکرهایشان همان‌جا آرام بگیرد.آن‌ها از خاک برخاستند، اما نگاهشان همیشه به آسمان بود. یکی با اشک بر ضریح امام رضا(ع) رفت، دیگری با لبخند در آغوش امام‌زمان(عج) آرام گرفت و نام‌شان حالا؛ بر سنگ‌های سپید گلزار شهدای آستان مقدس مسجد جمکران می‌درخشد؛ جایی که روایت عاشقی و دلدادگی هنوز ادامه دارد…

پایگاه خبری دورشهر قم

پیش نشانه ای از مسیر شهادت!

صبحی از روزهای سال ۹۹، همسر سرهنگ پاسدار شهید میثم سلگی از خواب بیدار شد و دید که حال شوهرش با همیشه فرق دارد.می‌گوید: نماز صبح که بیدار شد، حال عجیبی داشت، انگار وجد خاصی در وجودش بود. گفتم حتماً خواب خوبی دیده. «گفت خواب دیدم حاج‌قاسم برای جمع زیادی سخنرانی می‌کرد. من هم کنارش ایستاده بودم. بعد صورتم را برگرداند به سمت جمع و گفت: این، خیلی قشنگ شهید می‌شه!».از همان صبح، مسیر زندگی‌اش رنگ دیگری گرفت.

پایگاه خبری دورشهر قم

 

دلبری برای امام زمان(عج) سبک زندگی میثم!

می‌گوید: همیشه عاشق امام‌زمان(عج) بود. می‌گفت: «اگر در مسیر جمکران رفتی، مسافری دیدی، خانمی دیدی با بچه‌ای در بغل، سوارش کن، ببرش تا مسجد. امام‌زمان ازت قبول می‌کند». دلش با جمکران بود، و آن‌قدر برای امام‌زمان(عج) دلبری کرد تا آخرش هم همان‌جا آرام گرفت و امام‌زمان(عج) میثم را در آغوش خودش گرفت.همسر شهید ادامه می‌دهد: ایشان همیشه دنبال بهانه‌ای برای هدیه‌دادن بود. در سال‌های اخیر حتی روز پدر هم برای من هدیه می‌گرفت. «می‌گفت من به دلیل مشغله کاری در منزل نیستم و تو برای بچه‌ها هم مادری و هم پدر!».

می‌گفت: «من هرچه از خدا می‌خواستم گرفتم، همسرم، کارم و یقین دارم شهادت را هم از خدا می‌گیرم». گفتم چرا این دعا را برای من نمی‌کنی؟ گفت «امیدوارم هر چهار نفر در یک‌لحظه روی پای امام‌زمان(عج) شهید شویم؛ ولی برای شهادت باید تشنه باشد و از خدا بخواهید».

او مردی بود که مشکلات را نه به دیگران، که به آیات قرآن می‌سپرد. وقتی جنگ اخیر آغاز شد، همسرش نگران بود. اما میثم با آرامشی خاص گفت: «نترس، داریم نزدیک می‌شیم به همون لحظه‌ای که آرزوش رو داشتم؛ لحظه نابودی اسرائیل.» روز تشییع، او را در معراج بهشت‌زهرا دیدم. آرام‌تر از همیشه خوابیده بود.

همسرش گفت: آرزویش برآورده شده بود… هیچ‌وقت آرزوی دنیایی برای خودش نداشت و انتهای تمام آرزوهایش به خدا، امام‌زمان(ع) و شهادت ختم می‌شد. بعضی شب‌ها خواب شهدا رو می‌دید، بی‌قرار می‌شد، گریه می‌کرد و با آنها حرف می‌زد و می‌خواست تا کار شهادتش را درست کنند…و در نهایت هم به این خواسته قلبی رسید و در مسجد مقدس جمکران، همان جا که شهادت‌نامه اش امضا شد، به خاک سپرده شد.

کمی بعد، نفس عمیقی می‌کشد و آرام می‌گوید: «آنهایی که در جنگ نظامی شهیدشدن، کارشان تمام شد، ولی باقی مردم هنوز وسط یک جنگ هستند؛ جنگ فرهنگی، جنگ رسانه‌ای، جنگ شناختی… خودش همیشه می‌گفت این جنگ سخت‌تر و مهم‌تر است و مردم باید هوشیار باشند.و بعد از لحظه‌ای مکث، جمله‌ای می‌گوید که گویی از ته جانش برمی‌خیزد:مادرم همیشه می‌گفت: «اگر آه تو از جنس نیاز باشه، درِ باغ شهادت بازه بازه». آه میثم از جنس نیاز بود… و خدا درِ باغ شهادت را به رویش باز کرد.

پایگاه خبری دورشهر قم

 

صبر و وفا؛ خدمتی بدون چشم داشت به دیگران

در روایتی دیگر، همسر شهید سرتیپ دوم مجید پرتویان از شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه از مردی می‌گوید که راه امام رضا(ع) را با درد و صبر پیمود و در مسجد مقدس جمکران عهد آخرش را بست.او روایت می‌کند: مجید از رزمندگان دوران جنگ بود؛ از نیروهای اطلاعات عملیات. بعد از جنگ هم این راه مقدس را رها نکرد، گفت باید راه مقدس جهاد را ادامه داد. وقتی به خواستگاریم آمد، نگاهش پر از معصومیت بود. وقتی گفتم اخلاقم خوب نیست، گفت من صبرش را دارم و واقعاً داشت…از صبرش مثال‌ها فراوان دارد: همسرم خادم حرم امام رضا(ع) بودند و آخرین باری که رفتیم خدمت حضرت، شب قبلش در محل کارش درِ ام‌دی‌اف روی انگشت پایش افتاده و انگشتش شکسته بود. گفتم: با این وضعیت می‌خوای بری خدمت امام رضا(ع)؟ گفت چیزی نیست… با همان درد رفت و زائران را با ویلچر جابه‌جا می‌کرد. وقتی برمی‌گشت می‌گفت «زائرها برایم دعا می‌کنند و این برایش خیلی لذت‌بخش است».

و از گذشتش می‌گوید با لبخند: هیچ‌وقت یاد ندارم میوهٔ خوب را خودش بخورد، یا لباس نو برای خودش بخرد. حتی اگر غذایی بد شده بود، هیچ‌وقت ایراد نمی‌گرفت. یک‌بار هم از کنار ساندویچی رد شدیم، حس کرد گرسنه‌ام. گفت بخریم؟ گفتم پول دارید؟ رفت و دو تا ساندویچ آورد. عادت داشت هر چه می‌گرفت اول به من تعارف می‌کرد؛ ولی آن روز سریع یکی را برداشت و یکی دیگر را به من داد. بعداً فهمیدم خودش نان خالی خورده بود و این حرکتش هیچگاه از یاد من نرفت.. به‌شدت قدردان نعمت خدا بودند.

 

آخرین دیدارشان در شب عید غدیر رقم خورد.یک لحظه سکوت کرد و ادامه داد: ما هر سال روز عید غدیر مهمانی می‌گرفتیم، امسال هم آماده این کار بودیم و خانه را تزیین کردیم. صبح فردا هرچه تماس گرفتیم، جواب نداد. فکر کردیم شاید به دلایل امنیتی است؛ اما خبر رسید که شهید شده. پیکرش تقریباً از بین رفته بود، فقط تکه‌ای از پا مانده بود. از طریق دی‌ان‌ای شناسایی شد.

پایگاه خبری دورشهر قم

می‌گوید: مجید عاشق امام‌زمان(عج) بود. هر وقت چله می‌گرفتم، خودش را از تهران می‌رساند تا فقط همان شب کنارمان باشد. در جمکران نماز بخواند، زیارت کند، و برگردد. شب آخر هم همین‌جا، در مسجد جمکران، عهد آخرش را بست و رفت… فردایش شهید شد.و آرام ادامه می‌دهد: شهید پرتویان ولایت‌مدار بود. هرچه حضرت آقا می‌گفت، برایش حکم بود. یقین دارم او از شهدای قبل از ظهور است و ما رجعتش را خواهیم دید، ان‌شاءالله همان‌طور که پرچم انقلاب به دست امام‌زمان(عج) سپرده می‌شود.

پایان روایت

هر دو شهید، از مسیرهای متفاوت به یک مقصد رسیدند؛ مسجد مقدس جمکران، میعادگاه دلدادگان امام زمان(عج)، جایی که زمینش بوی انتظار می‌دهد و آسمانش بوی یقین. و حالا در جوار آن، قبور ساده، نشانی از عشقی است که تا ظهور ادامه دارد…